تبليغاتX
نرگس کوچولو

نرگس کوچولو

این ولباگو مامانم برام درست ترده تا بزرگ که سدم خودم توش ببنیسم

زنبور عسل Apice melifera

من درس علوم را خیلی دوست دارم . این روزها درس ما به حشرات رسیده و من در مورد یکی از این حشرات مفید تحقیق کردم.

 

        بعضی حشرات ، به صورت جمعی و گروهی زندگی می کنند و هر گروه ، وظایف و کارهای خاصی را انجام می دهند . مورچه و زنبور عسل ، از عمده ترین این حشرات می باشند . زنبور های عسل ، در خانه های ویژه ای که کندو نامیده می شوند ف زندگی می کنند. زنبور های قرمز و زرد که گزنده می باشند ، در تنه ی درختان یا شکاف دیوار ها ، خانه می سازند .

     زنبور عسل نیز ، نیش دارد و گزنده می باشد ، اما این حشره تنها در هنگام دفاع از خود یا لانه اش ، نیش خود را مورد استفاده قرار می دهد .  زنبور هایی که در داخل کندو زندگی می کنند ، به سه گروه تقسیم می شوند :
ملکه ، زنبور های نر و زنبور های کارگر.

در هر کندیی ، یک زنبور ملکه وجود دارد که کارش تخم گذاری است . زنبور های نر در داخل کندو ، هیچ کار مشخصی انجام نمی دهند ، و حتی فاقد نیش هستند آنها ، کار حفاظت از زنبور ملکه را بر عهده دارند . زنبور های کارگر ، پر کار ترین زنبور ها می باشند ، و هزاران عدد از آنها در یک کندو زندگی می کنند .
زنبور های کارگر ، ماده هستند و دارای نیش می باشند . شغل اصلی آنها جمع آوری شهد گل و ساختن عسل و همچنین پاکیزه کردن محیط داخل کندو است . بعضی از زنبور های کار گر ، با به هم زدن دایم بال هایشان ، کار تهویه و خنک کردن هوای داخل کندو را بر عهده دارند . زنبور عسل ، بدین منظور عسل را می سازند و در داخل کندو ذخیره می کنند ، که ذخیره ای کافی برای روز های زمستان داشته باشند .

     زنبور های دیگر ، در فکر ذخیره سازی غذا نیستند ، بنا بر این بیشترشان در داخل لانه های خود ، از گرسنگی می میرند. تنها ملکه ی زنبور های معمولی زنده می مانند تا یک خانواده ی جدید را در سال بعد ، تشکیل دهند .

منبع : حیوانات کوچک باغ   - انتشارات : پیام آزادی   -تهیه شده برای گروه سنی : ( ج )

      راستی دوستان خوبم می دانستید که کلمه نحل به معنی زنبور عسل در آیات 68, 69 سوره نحل در جزء 14  قرآن کریم آمده است. در تفسیر آیه 68 چنین آمده است؛ پروردگارت به زنبور عسل وحی فرستاد! در اینجا لحن قرآن به طرز شگفت انگیزی تغییر می‌یابد، در عین ادامه دادن بحث‌ها در زمینه نعمت‌های مختلف الهی و بیان اسرار آفرینش در این سوره ، سخن از زنبور عسل و سپس خود عسل به میان می‌آورد. اما شکل یک ماموریت الهی و الهام مرموز که نام وحی بر آن گذارده شده است. نخست می‌گوید: "و پروردگار تو به زنبور عسل ، وحی کرد که خانه‌هایی از کوهها و درختان و داربست‌هایی که مردم می‌سازند ا نتخاب کن." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 9:0 PM  توسط مامانی و بابا  | 

قصه های شیرین مثنوی مولوی

قصه های شیرین مثنوی مولوی

با زبانی ساده و شیوا

نویسنده: جعفر ابراهیمی (شاهد)

زمان کل: ۴ ساعت و ۳۸ دقیقه       راوی: پریسا

دانلود بخش اول (حجم:10.1MB)       دانلود بخش دوم (حجم:10.7MB)

دانلود بخش سوم (حجم: 10.7MB)      دانلود بخش چهارم (حجم: 9.4MB)

سر فصل های کتاب:

  • مرد بقال و طوطی
  • شير درنده وخرگوش باهوش
  • مردی که ميخواست از دست عزراييل بگريزد
  • بازرگان وطوطی زيبايش
  • ماجرای نحوی و کشتيبان
  • شير بی دم وشکم
  • حکايت آن ناشنوا
  • لقمان و ميوه ها
  • روستايی وگاوش
  • حکايت غريبی که به دنبال مسکن ميگشت
  • حکايت مردی که با خرس دوست شد
  • قصه ی اعرابی و ريگ در جوال کردن
  • حکايت موش و شتر
  • میوه زندگی
  • پیرمرد و طبیب جوان
  • الی آخر...

(Download Server: 4Shared     Format: Mp3     Archive Type: RAR)

***

منبع:

http://www.audiobook.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 3:28 PM  توسط مامانی و بابا  | 

عکس نیما

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:34 PM  توسط مامانی و بابا  | 

ماجرای بلیت

      معلم امسال ما خانم حاجی زاده است . یکی از معلم های خیلی خوب تهران ، که مدت های زیادی کلاس چهارم را درس می دهد. امروز وسط مرور درس دیکته فارسی  کلاس سوم ، دوستم روی تابلو واژه بلیط را نوشت اما خانم معلم ما بلیط را غلط گرفت و گفت : " بلیت با ت دو نقطه است لطفاً اشتباه خودت را درست کن" . این موضوع توی کلاس ما بحث داغی را به خودش اختصاص داد. تمام بچه ها فکر می کردند بلیط با ط نوشته می شود . من هم طرفدار سرسخت بلیط بودم  . وقتی به خانه برگشتم موضوع مطرح کردم . مامانم گفت با هر دو تا ت و ط نوشته می شود . بابام گفت فقط با ط نوشته می شود. او سریع گفت : اجازه بدهید که از کتاب فرهنگ غلط ننویسیم کمک بگیریم. وقتی پدرم این کتاب را آورد این توضیحات را در کتاب درباره بلیت خواندیم :

         بلیت به معنای تکه کاغذ چاپ شده که خریده می شود و هنگام ورود به سینما و تماشاخانه یا وسایط نقلیه و جز این ها ارایه می شود. این کلمه از واژه BILLET فرانسوی از طریق زبان روسی گرفته شده است و بهتر است که با حرف "ت" و صورت بلیت نوشته شود و نه بلیط.

 

غلط ننویسیم ، ابوالحسن نجفی، چاپ سوم ۱۳۷۰ ،ص ۷۴

 

در پایان پدرم یاد نکته ای از گفته های دکتر سنگری افتاد که گفته بود: در مورد ط و ت فارسی به سمت نقطه دار شدن حرکت می کند . پس من هم نوشتم بلیت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:11 PM  توسط مامانی و بابا  | 

روز تولد تو قشنگ ترین روز من

  امروز هفدهم شهریور ساعت ۸:۳۵صبح در بیمارستان نیاوران ؛ خدا هدیه زیبایی به من داد ؛ یه داداش کوچولوی خوشگل. بابام می گفت : " نرگس این هدیه خدا به توست که تونستی کلاس سوم را جهشی در امسال تابستون بخونی و کلاس چهارم بری قدر این هدیه را بدان"

امروز قشنگ ترین روز من است. کابل دوربینم را پیدا نکردم تا عکس نیما، طاها، رهام، پرهام ، پوریا، ایمان ، امید و .... (هنوز اسمش معلوم نیست) را براتون بذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 7:27 PM  توسط مامانی و بابا  | 

سلام به دوستان خوبم

خبرای خوب خوب در راهه.چند تا خبر خوب! اما کمی دست نگه دارید تا به موقعش خبرتون می کنم

دوستون دارمممممممممممممم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 6:19 PM  توسط مامانی و بابا  | 

تو خوشبوترین گل دنیا هستی !

امروز خانم تاجیک از ما خواستند درباره مادر چند خطی را در ادامه این خطها بنویسیم و به مادرمان هدیه بدهیم ؛این چند خط اول نوشته خانم و ادامه اش نوشته من است:

مادرم خواستم خوشبوترین گل دنیا را برایت هدیه بیاورم ؛اما دیدم تو خوشبوترین گل دنیا هستی !

مادرم .....(از اینجا به بعد نوشته من است):

((من تو را دوست دارم خیلی برایم زحمت کشیدی.

 همانطوری  که روز معلم می گفتیم؛ امروز برای مادر اول می گوییم: ای مادر عزیزم به پایت گل می ریزم.

من خوشبوترین گل دنیا را دارم.

مادر من از گل محمدی هم خوشبوتر است.

روز مادر مبارک

مادر من از همه ی مادرها زیباتر !و خوش اخلاق تر است.

من فقط یک آفتاب در خانه می شناسم که آن هم مادر است و ماه هم پدر است.))

من هم به عنوان مادر نرگس جان، از او تشکر می کنم و امیدوارم مادر خوبی برای او باشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:33 PM  توسط مامانی و بابا  | 

گزارش اردوی یک روزه بازدید از جاهای دیدنی شهرری "درس نگین ری کتاب بخوانیم"

                                 به  نام خدا                                               ۲۷/۱/۱۳۹۰

           امروز چهارشنبه ۲۴/۱/۱۳۹۰است و طبق برنامه، ما (یعنی کلاس های دوم دبستان حاتم 1 شهرری) قرار است که با خانم معلم(خانم تاجیک)  و اون یکی کلاس دوم مدرسه هایمان( یعنی بچه های کلاس خانم باقری) به اردو برویم.

          همه ی بچّه ها از اوّل صبح خوشحال و خندان بودند . همگی سوار اتوبوس شدیم و شاد و با نشاط حرکت کردیم . من در اتوبوس در کنار زهرا و فاطمه نشسته بودم . من مشغول حل کزدن مکعب روبیک بودم . امّا همان طور که مامانم گفته بود: "هنوز یک کمی برام زوده" واسه همین آن را کنار گذاشتم و با بچه ها مشغول دیدن منظره های بیرون شدیم.

         اوّل چشمه علی رفتیم .چشمه علی بسیار زیبا و دیدنی است. آب آن مثل دوش حمام بود. کنار آب چشمه علی جوی  پرآبی بود. روی دیوارهای آن نقاشی دوران قدیم بود. فکر کنم همان جایی است که پدرم می گفت : " از زمان فتحعلی شاه چیزهایی به یادگار مانده است". یک مستطیلی بود که روی آن نقاشی هایی به چشم می خورد مثل نقاشی کاشی های خانه ی خاله زهرایم بود . خلاصه من به یاد آرش پسر خاله ام افتادم.

             ما با عجله به طرف کوه بی بی شهربانو رفتیم . پله ها خیلی زیاد بود و من به سرعت از آن ها بالا می رفتم . کوه بی بی شهربانو در نزدیکی زمان آباد قرار دارد و در دامنه ی آن کارخانه های زیادی در بین زمین های کشاورزی دیده می شود که مهم ترین آن ها کارخانه ی سیمان تهران است. اهمییت این کوه به خاطر وجود آرامگاه بی بی شهربانو است که می گویند ایشان همسر امام حسین (ع) می باشند. این قسمت برای من خیلی جالب بود.

              بعد ما به آرامگاه شیخ صدوق در ابن بابویه آمدیم و آن جا را زیارت کردیم. قرار شد دو تا از دوستانم دعای توسل بخوانند ولی وقت نشد . در نزدیکی زیارت گاه ایشان ، آرامگاه جهان پهلوان غلامرضا تختی ،قهرمان و البته پهلوان مشهر ایران قرار دارد .آن جا چند تابلو وجود دارد که بر روی یکی از آنها درباره ایشان نوشته است و من برخی از آنها را نوشتم:" مدال نقره وزن هفتم ۸۷ کیلو گرم سال ۱۹۵۶ میلادی ملبورن استرالیا ، مدال نقره وزن ششم ۷۹ کیلو گرم سال ۱۹۵۲ هلسینکی فنلاند " و ...

             در نزدیک ابن بابویه یک جای زیبا و با شکوه قرار دارد به نام برج طغرل. من مدتی قبل با پدرم و بچه های عمه ام از آنجا دیدن کرده بودم. پیرمرد مهربان راهنما خیلی پیرتر شده بود. او می گفت :" این برج از زرده ی تخم مرغ درست شده است". البته در داخل آن لانه پرنده وجود داشت. فکر کنم این برج مثل ساعت شنی بود. وقتی به وسط برج می رویم و صدا می کنیم صدایمان می پیچد و درست مثل بلندگو می شود. به نظر من برج طغرل از بقیه جاها زیباتر بود .     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 6:58 AM  توسط مامانی و بابا  | 

    امروز خانم تاجیک عزیز(معلم نرگس) به آنها یک جدول کلمات متقاطع داده بود  که در منزل حل کنند؛نرگس خانم هم در کنار پدر مشغول پر کردن خانه های جدول بود و هر از گاهی آنچه را نمی دانست از پدر می پرسید تا اینکه به این سوال رسید :دانش آموزان هنگام رفتن به کلاس می بندند؟خلاصه کمی  فکر کرد ولی جواب را پیدا نکرد از پدرش پرسید: بابا جواب این سوال که دانش آموزان هنگام رفتن به کلاس میبندند چیه؟! با راهنمایی های مشفقانه پدر، نرگس یکهویی پاسخ را یافت و داد زد :آهان فهمیدم؛دهنشونو می بندند تا مبصر سرشان داد نزند (!!!!!!!!)آخه مبصرمون موقع رفتن به کلاس می گه دهناتون رو ببندید و بعد برید کلاس!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8:17 PM  توسط مامانی و بابا  | 

سلام سلام سلام

امروز تولد خودمهههههههههههههههههههههههههههههههههههه.خیلی خوشحالممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 2:15 PM  توسط مامانی و بابا  | 

بازم تولد بهترین بابای دنیا

سلام بابا جون؟

من شما رو خیلی دوست دارم وقتی که تولدتون میشه شما رو بیشتر دوست

دارم .من این گل رو به شما تقدیم می کنم.


تولدتون مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 7:24 PM  توسط مامانی و بابا  | 

آرزوهای نرگس:

خانم تاجیک از بچه ها  خواسته ند تا آرزوها و دعاهای خودشان را در برگه آ چهار برایشان ببرند و........اما

سلام خدا،من امروز می خواهم با تو حرف بزنم.من دوست دارم در آینده نقاش و آدم خوش خطی بشوم و دوست دارم آدم خوش اخلاقی شوم . من دلم می خواهد مادرم یک بچه ی ناز و زیبا بیاورد.

من آرزو دارم  خدایی که جهان و ما را و چیزهای دیگری را آفریده است را ببینم و او را شکر کنم . من آرزو دارم موهای بلندی مثل راپونزل تا نوک پایم داشته باشم . من دوست دارم همه ی درسها را خوب یاد بگیرم و حتی دوست دارم قاری قران شوم.

من همیشه دوست داشتم یک شمشر واقعی را از نزدیک ببینم.

من علاقه ی زیادی به آشپزی دارم و خیلی دوست دارم آشپزی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:4 PM  توسط مامانی و بابا  | 

گــزارش اردو

به نام خــــــــــــــدا

 کلاس 1/2 ، معلّـم خانم تاجیک

         امروز چهارشنبه 19/8/1389 من و دوستانم و آموزگار مهربانم ، به اُردو رفتیم . ما می خواستیم به باغ وحش برویم . وقتی وارد اتوبوس شدیم سر جای خود نشستیم و حرکت کردیم . ما نمی توانستیم در اُتوبوس چیزی بخوریم چون حالمان بد می شد . وقتی رسیدیم من یک هواپیما دیدم و با خودم فکر کردم و گفتم : « حتماً الکی است » . آخرش هم نفهمیدم راستکی بود یا الکی.

           اسم باغ وحشی که رفتیم « ارم » بود آن جا شهربازی هم بود امّا ما به شهربازی اش نرفتیم . ما وارد باغ وحش شدیم و صف بستیم . ما همین طور که راه می رفتیم اسم چیزها را می نوشتیم . آنها را از روی تابلوها      می نوشتیم و چیزهای بیش تری درباره ی آنها یاد می گرفتیم :

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:21 PM  توسط مامانی و بابا  | 

مامان بابا می دونم کار دارید !

      بیست و اندی روز از مهر ماه میگذره .بعد از یک ساعت وضو گرفتن و پیش آمدن کارهای متفرقه ،آماده ی اقامه نماز میشم .چشمم اتفاقی به نرگس میافته که با چه جدیتی مشق مینویسه ،یکدفعه یادم میاد که تو این بیست روز کی بهش دیکته گفته؟باباش که نبوده،منم که وقت نداشتم! ازش میپرسم :نرگس تا حالا  تو خونه دیکته نوشتی؟ میگه :بله مامان!

میگم :کی بهت دیکته میگه تا بنویسی:میگه  خودم!

چه تاسف بار !

  همان کوزه گریم که از کوزه شکسته مینوشیم(بازم جای شکرش باقیه که خودش کاراش رو انجام میده )

خدایا روزگاری  به قله های صعود می اندیشیدم نمی دانم چرا در پرتگاه بیقرارم و ساکن و راکد نردبان ترقی کجاست؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 7:2 PM  توسط مامانی و بابا  | 

نامه به معلم کلاس اول

به نام خداوند جان و خرد

          با سلام و احترام به خانم دشمیر

           خانم دشمیر حالتان چطور است؟

           من خیلی شما را دوست دارم. من که تازه کلاس اوّل می رفتم هیچی بلد

 نبودم . بعد شما به ما خواندن و نوشتن یاد دادید. من از شما تشکّر می کنم که به ما

خواندن و نوشتن آموختید اگر شما نبودید ما خواندن و نوشتن را هرگز یاد نمی گرفتیم .

 شما ما را از تاریکی به روشنایی آوردید. یادم می آید که در کلاس یک شعر را با کمک

 مبصر تمرین می کردیم :

شمع شدی شعله شدی سوختی              تا هنرت را به ما آموختی

من از تمام کارکنان مدرسه متشکّرم که برای ما زحمت های فراوانی کشیده اند.

من این شاخه گل زیبا را به شما تقدیم می کنم .

همیشه شاد و خندان باشید

                                                         
+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 5:56 AM  توسط مامانی و بابا  | 

برنامه روزانه نرگس

    این روزها تابستان به سرعت می گذره اما داشتن یک برنامه خوب همیشه از بی برنامگی بهتره ، تازه بابام میگه همیشه باید با برنامه عمل کرد. انسان با برنامه همیشه به اهداف خودش می رسه . من هم نشستم و کارهای روزانه ام رو نوشتم . شد یک برنامه و چسباندم گوشه ی کتابخانه  . حالا من هم یک برنامه دارم که به اون عمل می کنم .

 ۵ صبح نماز خواندن با پدر و مادر

 بیدار شدن از خواب  ساعت 8 مسواک ، ورزش، صبحانه

  ساعت 9  تا 10 برنامه کودک

 ساعت 12-10  مرور و تمرین درس ها

 13-12 بازی و ناهار

 14-13 نماز و استراحت

 16-14 کلاس دفاع شخصی

 16-17 بازگشت به خانه و استراحت

 19-17 کلاس آموزش قرآن ( جزء سی ام)

 21-19 پارک نزدیک خانه( دوچرخه سواری ، اسکیت و ...)

 21-22 نماز و شام

 22 کتاب داستان و خواب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 8:57 AM  توسط مامانی و بابا  | 

معرفی کتاب

حالا که تعطیل شدیم باید برای تابستان برنامه خوبی بچینیم . فعلاً این کتاب خوب را به همه هم سن و سال های خودم معرفی می کنم امیدورام خوشتان بیاید.

برای دانلود كلیك نمایید.

دانلود تكالیف امتدادی ویژه پایه ی اول ابتدایی

جلد تكالیف امتدادی اول ابتدایی 89

فهرست کتاب های مخصوص کودکان و نوجوانان

2 پر 2 پر 4 پر  41 kb                          آرش کمان گیر 2293 kb

دختر کبریت فروش  77 kb               جغد سفید  112 kb

جوجه اردک زشت   64 kb                خرسی به نام کرافت  242 kb

ماه سیاه کوچولو   468 kb               مسافر کوچولو   1194 kb

موی طلایی  2495 kb                      رابین هود 208 kb

رنگین کمان و آفتاب   34 kb             راپونزل  109 kb

راز فرداها   978 kb                           روباه و بزغاله  59 kb

روباه و کلاغ   90 kb                           شازده کوچولو   5548 kb

یوشی   1481 kb                              زبان خروس    76 kb

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:7 PM  توسط مامانی و بابا  | 

سلام

تولد تولد

سلامی چو بوی خوش تولد و کادو و جشن و دوستی و عشق و محبت و علاقه و هر چی ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ ُ  ه

 بی مقدمه بریم سر اصل مطلب و اون تولد منه که مامان و بابای عزیزم برام گرفتند و چیزی حدودچهل نفر از دوستان و اقوام رو دعوت کردن و خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی به من خوش گذشت  البته مامانم مهمانهای ویژه خودش رو داشت که مائده و مهناز بودن ، ازشون ممنونم که تشریف آوردن و منو خجالت دادن و خودشون رو زحمت .  کادوی خوشگلشون رو از همه ی کادوهام بیشتر دوست دارم ایشا الله تولد خودشون جبران کنم ! اما بر عکس سالای قبل لولی وشه زیبا و خوب تو جشن نبود! مامانم می گه راه دوری رفته عیبی نداره خدا نگهدارش باشه و موفق باشه و بی درد و غصه ! البته از هدیشون خیلی ممنونم و از دور می بوسمشون گر چه حضور خودشون برامون یه دنیا ارزش داشت . حتما یه عکس از تولدم رو براتون می ذارم ولی الان مامانم حوصله آپلود کردنش رو نداره . بازم از همه ی دوستان و مهمانهای خوبم مخصوصا مائده و مهناز خوش اخلاق و خوش خنده سپاسگزاری می کنم و می بوسمشون .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:50 PM  توسط مامانی و بابا  | 

سلام

بازم تولد

 به

به

به

به

 به

به

به

به

 به

 به

به

 به

 به

 به

به

 به

 به

 به

به

به

 بهترین بابای دنیا

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 3:26 PM  توسط مامانی و بابا  | 

ماجرای آب گوشت

 ماجرا از آنجا شروع شد که معلم خوبم خانم دشمیر گفت : نرگس برو تحقیق کن که آب گوشت ، را جدا می نویسند یا سرهم .

 از اینجا بود که مدت دو روز فکر من و بابا و مامانم درگیر آب گوشت شد . خلاصه این دو روز با دیزی ، آب گوشت ، بزباش ، آب گوشت های مخصوص و بومی مناطق مختلف آشنا شدم و قرار شد روز جمعه ای به خاطر این تحقیق، یک آب گوشت حسابی بخوریم . اما جوابی که من به خانمم دادم دارای دو برداشت است . خودتان بخوانید :  

 برداشت اول :

من و بابام و مامانم با هم مشورت کردیم که بالاخره آبگوشت را چطور باید نوشت . بعد از شوخی و خنده به این نتیجه رسیدیم که :

بر اساس کتاب دستور زبان فارسی 1 دکتر کامیار چ دهم سال 1386 انتشارات سمت صفحه 93

اسم ها از نظر ساخت چهار نوع هستند :     ساده ؛ مرکب ؛ مشتق ؛ مشتق-مرکب

اسم ساده : فقط یک تکواژ دارد : قبیله

اسم مرکب : از دو یا چند تکواژ ساخته می شود : آبگوشت(اسم+اسم) ؛ کتابخانه ، دستمزد، دستمایه ، دامپزشک ، مهمانسرا .

ویژگی این اسم ها این است که نمی توان بین اجزاء آن عنصر دیگری آورد و آن را گسترش داد مثلاً : آبها گوشت نادرست است. پس ما هم نتیجه گرفتیم که  : آبگوشت

اسم مشتق: یک تکواژو دست کم یک وند دارد. ورزش

اسم مشتق-مرکب : ممکن است اسم هم مرکب باشد هم وند داشته باشد :عقدکنان

 

البته خانمم این جواب را قبول نکرد و ما روز دوم بیشتر فکر کردیم و سعی نمودیم جواب های علمی و قانع کننده ای به این سوال بدهیم . این بود که کلاً جواب عوض شد . بخوانید :

 

برداشت دوم :

       من بابا و مامانم دیروز دوباره، درباره ی آب گوشت صحبت کردیم . مامانم می گفت : نرگس جان  آبگوشت غذای خوشمزه و لذیذی برای ما ایرانی ها است . بابام هم درباره انواع آب گوشت صحبت می کرد . خلاصه دیروز هم مثل روز قبل خیلی آب گوشتی شده بود. در این بین به کتابخانه رفتیم و کتابهای زیر را دیدیم.

آیین نگارش  خط فارسی انتشارات مدرسه

شیوه آموزش املای فارسی انتشارات مدرسه دکتر احمدی بیرجندی

درس املا و شیوه ی نامه ی تصحیح ان دکتر حسین داودی انتشارات مدرسه

دستور خط فارسی فرهنگستان زبان فارسی.

 خلاصه من که چیزی جزاین شوخی مامان که گفته بود : آب گوشت اگر آبش زیاد باشد ، گوشتش کم ؛ جدا می نویسند. اما اگر گوشتش زیاد باشد ؛ سرهم می نویسند . چیزی یادم نمانده است.

  اما بالاخره از کتاب ها و مشورت مامان و بابا معلوم شد که :

اگر دو اسم ترکیب شوند و اسمی با معنای جدیدی بسازند باید سرهم نوشته شوند چون هویت واحد جدیدی شکل گرفته است . این مطلب نزد بیشتر بزرگان زبان و ادب پذیرفته شده است . اما از انجا که فصل الخطاب در چنین مواردی با فرهنگستان زبان ادب فارسی است . در کتاب دستور خط فارسی مصوب فرهنگستان زبان فارسی، چ هفتم 1386 ص 41 آمده است :

کلمات مرکبی که از ترکیب های اضافی( موصوف و صفت ، مضاف و مضاف الیه) ساخته می شوند الزاماً باید جدا نوشته شوند. مانند :

دست کم ، شورای عالی ، حاصل ضرب ، صرف نظر ، سیب زمینی ، آب میوه ، آب لیمو .

 بر این اساس بهتر است حتماً نوشته می شود آب گوشت . حالا چه آبش یا گوشتش کم یا زیاد باشد.

 خانم مان هم جواب را خواند کلی بچه های کلاس خوششان آمد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 8:15 PM  توسط مامانی و بابا  | 

داستان مــــــــــــــداد

  

 دخترک از پدربزرگش پرسید :                              
- پدربزرگ درباره چه می نویسی ؟

پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو دخترم، اما مهم تر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

دخترک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید و گفت :

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدربزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

   سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی  .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 6:55 AM  توسط مامانی و بابا  | 

تکلیف های من

این روزها من سعی می کنم تکلیف های کلاس را تایپ شده تحویل معلم خوبم بدهم این رو هم الان دیکته نوشتم از حروفی که خوندم:

 

    این سیمای زیبای یزدان دانا در داستان راستان اَست. از این داستان دانایی ایزد را

 

می شِِِناسیم. بر این اساس اِنسان ، زیباییِ یزدان رامی سِتاید وَ او نیز دوست دارد که زیبا

 

باشد. این سیمای کودَک با امیر زیبا است.

 

اِی بادِ سبا(صاد رو نخواندند ) کی می آیی؟ سِرِّ من را به که بنمایی ؟  اِی نسیمِ نوروز یارِ من ،سرِ یاری ندارد !

 

سرِ اِرادتِ ما وَ آستانِ دوست . شاه شمشادِ زیبا رو ، اَندیشه ی مرا بُرده.

 

ریاضی :

 

    بد جور میاد تو این صفحه الان حوصله درست کردنش رو ندارم

2-۳+4=5

 6-4+2= ۰

 3+2+3= 8

۱-۳= 2  

۵-۹= 4

  3+5= 8

5+2=7

 2+4= 6

۲-۶= 4

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 9:34 PM  توسط مامانی و بابا  | 

درس علوم من

۱- نرگس جان آدما چند نوع حواس دارند ؟ نمی دونم!

دخترم وقتی تو از در میای از کجا می فهمی که غذا چی داریم ؟ مامان از بوش .

 آفرین خوب به این نوع حواس می گن چی ؟ مامان حواس جمع

۲- دخترم پرندگان چطوری زیاد می شن ؟مامان وقتی با هم پرواز می کنند و با هم می رن تعدادشون زیاد می شه دیگه !

 سحر :مامان !نماز ستون دین است یعنی چی ؟

مامان : عزیزم وقتی می خواهیم ساختمون بسازیم باید اول براش ستون بزنیم بعد خونه رو روی ستون بنا کنیم نماز هم برای آدم شدن ما مثل یک ستونه .

خب عزیزم برا اینکه آدم بشیم باید چکار کنیم ؟ مامان باید ستون بسازیم

دی جــــــــــــــی خودمی

البته از شوخی بگذریم من خییییییییییییییییییییییلی بیش از حد اانتظار خوش خط و مرتبم و باهوش اینام به این خاطر که تا حالا نشنیده بودم دیگه !

اصلا مگه خودت اشتباه نمی کنی ؟!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 10:8 AM  توسط مامانی و بابا  | 

داستان تایپ کردن

امروز با توجه به توضیحات معلم خوب مان شروع به تایپ کردم. معلم خوب ما گفته که فقط از حروفی که

خواندیم کلمه بنویسیم من هم نوشتم:

 

     روزی مردی اَز سیستان  آمَد. اوداد زَد مَن دَردیار اَردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِشیر با شیران دَر نَبَردَم ،آیا اَمیربَرای نـَبَرد می آیَد ؟

اَمیر آمَد او در زمان نَبَرد داد زَد : اِی ایرانِ آریایی ِ من ،سَرزمین ِ آسیایی ِ مَن ، دوستـَت دارَم .   اَمیر

شنید و با آن  مَرد نَبَردید  و نَتوانست او را  بَر زَمین بِزنـََد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 7:59 PM  توسط مامانی و بابا  | 

نامه ای از طرف خدا

دو سال پیش بود که سحر پرسید :مامان من هر چی ا زخدا بخوام خدا بهم میده  ؟ و من گفتم :بله .باز پرسید خدا برا منم نامه می نویسه ؟بله .پس کی نامه من میاد ؟ و مدتی با این درخواست سپری شد تا بعد از مدتی نامه خدا به این مضمون به سحر رسید :

نرگس عزیزم سلام

میدانم که گاهی منتظر هدایایی از طرف من هستی ،من بزرگترین هدیه یعنی تولدت را به تو داده ام و تو را آفریده ام و خیلی دوستت دارم و از تو غافل نیستم و تو را همیشه به یاد دارم .

اگر گاهی دلت برای من تنگ شد به چشمان زیبای خودت نگاه کن تا مرا در اعماق چشمان زیبایت ببینی .می دانم این هدیه را که برایت می خواستم بفرستم کمی دیر فرستادم ولی این را بدان که همیشه هر چیزی را که ادم می خواهد شاید برایش خوب نباشد ولی من که خدای مهربان تو هستم تو را خیلی دوست دارم . مرا در ماه و ستاره و باران و برف و دریا و مهربانی ببین .

واین هدیه به همراه نقاشی برای سحر فرستاده شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:57 AM  توسط مامانی و بابا  | 

مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

کجاست اون کوچه چی شد اون خونه ؟ آدماش کجان خدا می دونه !

بوته ی یاس آقا جون هنوز گوشه ِ باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه خودش کجاهاست ؟ خدا می دونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

تسبیح و مهر عزیز جون هنوز گوشه ی طاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاست خدا می دونه !

قربونت بشم عزیز جون که کیفت یادگاری موند یادمه کیف عزیز همیشه پیشش بود و من و شیدا وقتی می خواستیم عزیز رو اذیت کنیم می رفتیم سمت کیفش و می خواستیم برش داریم ولی ایشون مخالفت می کرد و می گفت دست نزنید ببینم بعد به مامانم می خندید و ما هم کیف رو پس می دادیم . همیشه دوست داشتم کیف عزیز جونم رو ببینم اما خب دوست نداشت .. . حالا که عزیز جونم رفته پیش خدا من تونستم داخل کیف عزیز جونم رو ببینم و دنبال یه گنج یا یه راز پنهان بودم اما نا باورانه داخل کیف ایشون فقط چند تا کتاب و ایینه بود و قران و تسبیح و خبری از گنج و نقشه گنج نبود !پس عزیزم خداش رو فقط برا خودش می خواست ! خدا بیامرزه عزیزم رو همه از خوبیاش می گن دلمون براش خیلی تنگ شده خونه شون بدون اونا سوت و کوره و مامانم می گه رنگ خوشبختی بدون اونا ازش دوره و کوچه ها مه گرفته و .... .

تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت

توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت !

مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیداست

می شنوم صدای شب رو می گه اون که رفته اینجاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:42 PM  توسط مامانی و بابا  | 

همین است وبس 1

سحر خانوم ! بگو ببینم 6 تا گردو داریم می خواهیم دو نفری اونا رو تقسیم کنیم به هر کدوم از ما چند تا گردومی رسه ؟

سحر : دو تا !

مامان : إ چرا دو تا

گوش کن سحر جان 6 تا گردو ..............

سحر : مامان می دونم چی می گی نفری سه تا میشه ولی نفری دوتا برمیدارم تا دو تاشم بمونه برا فردامون !

همین است وبس 2

 مامان : سحر جان 2با 2 چیه

سحر: مامان مساویه (= )

مامان : 3 با 3 چیه

سحر: مساویه( =)

مامان : 1با 1 چیه

سحر : مامان مساوی نیست

مامان : سحر جان 1 با 1 چیه ؟! مثلا من یه مداد دارم توام یه مداد داری هر کدوممون یکی چند تا مداد داریم ؟

سحر : نه مامان یک با یک مساوی نیست چون چند سال پیش بابام یه شعری می خوند که تو اون شعر می گفت یک با یک مساوی نیست . تازه چرا معلما  با دکترا پول مساوی نمی گیرند با اینکه هر کدومشون یه نفرند پس مامان یک با یک مساوی نیست( و مصرانه بر این عدم تساوی اصرار می ورزد .)

حالا با این اوضاع به خانوم دشمیر چی بگیم ؟! راستی یک با یک مساویه ؟ منم فکر می کنم اصلا مساوی نیست مثل یه سیب بزرگ که من قاچ می زنم و یه سیب کوچیک که تو قاچ می زنی هر کدوم یکی یکی سیب داریم ولی با اندازه و مسلما کیفیت متفاوت !پس روی قلبت بنویس یک با یک هرگز مساوی نخواهد شد و ریاضیدانان عزیز بیخود بر قطعیت و جزمیت مسائل ریاضی خود نبالید یک یا یک برابر ......... !

همین است وبس 3

 مامان من این جمله رو تو سریال مسافران خیلی دوست دارم که می گه : من عاشق لحظات عاطفیم ! راستی مامان عاطفه یعنی چی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:55 PM  توسط مامانی و بابا  | 

واژه یابی

سحر ! چند کلمه با س بگو

اااام : سوتی    سورپریز     سلوک            سوسک          

دخترم با ش بگو :

ااااام : شرم آور             شرط        

با ر بگو

اااام : روح                 روزنامه              روتو برم               روده 

با ه بگو

اااام : هلهله

با أ بگو 

أه أه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:34 AM  توسط مامانی و بابا  | 

سلام

من امسال به کلاس اول ابتدایی رفتم ،خیلی خوشحالم  و تکالیفم رو خیلی خوب و تمیز انجام میدم دیگه همین

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:3 PM  توسط مامانی و بابا  | 

به منم بگید اون دور دورا چی میدن که همه دارن میرن ؟!

             سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ مصادف با ۱۲ ماه شعبان ۱۴۳۰ وبرابر با ۴آگوست ۲۰۰۹ ساعت بیست و دو و پانزده دقیقه آقا جونم برا همیشه ما رو ترک کرد و رفت ! دیگه آقا جون نیست تا به من بگه زینب معصومه ! روز قبل از مرگش براش پل می رفتم و پشتک بارو می زدم داد میزد این کارا رو نکن چشمات ضعیف میشه و منم می خندیدم و اذیتش می کردم اآره آقا جونم به خاطره ها پیوست به خاطره هایی که گاهی میپرسیم مامان !بابابزرگ چه شکلی بود ؟ چکاره بود ؟ و هزاران سوال دیگه ! آقا جونم با دنیایی خاطره که برامون گذاشت به اون دور دورا سفر کرد خدا بیامرزدش ،اما من

............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:33 AM  توسط مامانی و بابا  |