تبليغاتX
نرگس کوچولو









یکی به من بگه خدا چه شکلیه ؟؟؟؟

ديشب بعد از تموم شدن سريال حضرت يوسف خييييييييلي گريه كردم  . به مامانم گفتم خدا چه شكليه ؟ اونم يه چيزايي گفت كه من ازش هيچي نفهميدم ( خدا شبيه هيچ چيز و هيچ كس نيست ، خدا مهربونتر از همه مهربونهاست ،زيباتر از زيباها و يزرگتر از همه بزرگها و بزرگيهاست و...)گريه كردم گفتم مامان شكل خدا رو برام بكش ؟يه دايره بزرگ كشيدم و از مامانم خواستم خدا رو تو دايره برام بكشه .  مامانم خورشيد و ماه و ستاره و يه صورت زيبا و گلي زيبا كشيد ، گفتم چرا خدا رو اينطوري كشيدي مگه خدا ماه و ستاره و خورشيده؟  مامان با حوصله برام توضيح داد كه نرگس جان !ماه خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره .گفت خورشيد خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره . باز گفت صورت زيبا و گل  خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره . مامان گفت خوب اينا همه رو خدا آفريده تا يه ذره از زيباييهاش رو ما ببينيم و اگه خواستيم بدونيم اون چه شكليه بدونيم تو چه چيزايي ميشه خدا رو ديد و تازه خدا از اينها خيييييييييييييييييييييييييلي زيباتر و زيباتر و زيباتر و مهربونتره ! دلم برا خدا خيلي تنگ شده بود بغضم شديداً تركيد و با صداي بلند گريه كردم و گفتم مامان زود باش عكس خدا رو بكش من نمي خوام اينا خدا باشن ( آخه منم دوست دارم خدايي رو ببينم كه آرزوهاي ما رو آفريده مي كنه (بر آورده مي كنه )) يه دايره بزرگ ديگه كشيدم و دوباره عكس خدا رو خواستم (با اصرار بيش از حد نرگس ) مامان شكل خدا رو كشيد يه چشم و ابروي زيبا دماغ و دهني زيبا و ...و همونطور كه مي كشيد برام گفت كه نرگس جان! خدا خيلي زيبا ،مهربون ،آمرزنده و...است و كسي تو اين دنيا نمي تونه بگه خدا چه شكليه !مامان چرا خدا رو نمي بينيم؟ برا چي ؟ دخترم بايد تو اين دنيا هميشه خوب باشي به ديگران خوبي كني نماز و قرآن بخوني و...تا وقتي كه مردي خدا يه جايزه خيييييييييييييييييييلي بزرگ بهت بده خيييييييييييييييييلي بزرگ .مامان اون جايزه چيه ؟ بگو؟ كتاب ؟ عروسك ؟ بستنی؟ آدم آهنی ؟نه دخترم ! جايزه آدم خوبا ديدن خداست .خدا اجازه دیدنش رو به آدمایی میده كه تو اين دنيا بهتر از همه باشن .سختیها رو تحمل کنند و ... تازه خيلي از خوبام باز خدا رو نمي بينند فقط آثار او مثل همون ماه و ستاره و مهربونيهايي رو كه به ما مي كنه مي بينند و مي فهمند خدا هست .نه مامان !خدا اینی که تو کشیدی نیست ! من می خوام خدا رو ببینم ! نرگس جان انقدر اصرار نکن خدا رو به اون شکلی که تو می خوای نمی شه دید . باشه یه راه بهت می گم شاید بتونی خدا رو ببینی !:برو بخواب و از خدا بخواه تا تو خواب ببینیش شاید خودش رو به تو نشون بده ! (ونرگس خانوم به شوق دیدار خدا به رختخواب رفت و هم اکنون که این مطلب را می نویسم بیدار نشده تا از او بپرسم خدا رو  خواب دیده یا نه ؟ (با اين شيوه برخورد نرگس دلم مي خواست منم خدايي رو كه سالهاست صداش مي زنم و ازش اجابت خيلي از دعاهام رو مي خوام و اوني رو كه هميشه ناديده و ناخواسته ياريم مي كنه  ببينم و غبطه خوردم كه چرا من تا حالا نخواستم خدا رو ببينم اونم با اين سماجت واشك هاي به پهناي صورت !؟)

به نقل از پرشین وی :

كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشيد.
پس كودك فرياد زد‌: خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد: خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.
كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا درك نكرده بود از آن جا دور شد.

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


آدرس ما

مهسا می دونی آدرس خونه ما کجاست ؟ نمی دونی ؟بذار آدرس بدم

از مهد کودک که میای بیرون می ری از اونجا اگه پله بود که میری بالای پله اگه نبود که میای تا برسی به سبزی کاریه بعد از سبزی کاریه خیابونه که یه کم می ری اونجا بعد میای اینجا بعد می رسی به اون خونه ای که هیچ خونه ای اونجا نیست زنگو می زنی اونجا خونه ماست !!!!!!

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


جربزه

بابا جربزه یعنی چی ؟ دخترم یعنی جسارت

جسارت یعنی چی ؟ یعنی شجاعت

شجاعت یعنی چی ؟یعنی قوی بودن

قوی بودن یعنی چی؟ یعنی نترسیدن

نترسیدن یعنی چی ؟ ای بابا ولمون کن یعنی همون جربزه

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


خطا چیست ؟

ای بابا خطا کردم ؟

مامان جون مگه داری فوتبال بازی می کنی که می گی خطا کردم ؟ آخه وقتی من و بابا فوتبال می بینیم آقا گزارشگره می گه خطا خطا پس چرا شمام می گی خطا ؟؟؟!!!!!!!!!

این مثال همون فیله که در تاریکی هر کس به اندازه لمسش شکل اونو ترسیم می کرد !

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


كلاس ما

      سلام. فكرشو بكنيد آمار كلاس پيش دبستانيم را ميگم تا حالا به 40 نفر رسيده . واي خدا به خير بگذرونه امسال را . كلي بچه ي قد ونيم قد دختر و پسر . و باز بيچاره خانم معلم ما . امروز ديگه حسابي عصباني شده بود يهو ديدم دمپايي شو در آورده و داره ميزنه روي ميز .

البته بگم ها تازه بابام كلي گشته تا يه پيش دبستاني خوب را پيدا كنه كه شهريه اش مناسب باشه و بالاخره با 350 هزار تومن كنار اومده. البته بابام ميگه اين طرح وزير اوضاع را سر و سامان بده ،نیست.

خدا كنه درست بشه تا اوضاع از اين خراب تر نشده.

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


پيش دبستاني

سلام

روز چهارشنبه اولين روزي بود كه به پيش دبستاني رفتم و دوستاي جديدي پيدا كردم خب خيلي خوشحالم چون يه سال بزرگ تر شدم و ترجيح ميدم بزگ شدنم رو با آغاز مدرسه حساب كنم تا با تاريخ شناسنامه ام چون اين طوري دو تا متولد شدم :

۱- از لحاظ علمي

۲- سن و سال

راستي ديگه خيلي بزرگ شدم چون يه دندون آخر دهنم دارم درميارم !!!!!!!

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


روزه کله گنجشکی من !

خب سلام

منم دارم این روزا روزه کله گنجشکه رو می گیرم  البته بعضی موقعها که یادم میره بعد از صرف صبحانه و ناهار و دو سه تا میان وعده ، شکلاتی ،بیسکویتی ،شیری چیزی می خورم و تازه یادم میاد که روزه ام قاتل شده وکلی غر می زنم که چرا مامانم یادش نبوده که با خوردن اینا روزه ام قاتل می شه !  

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


گل یاس

الهی گل رز باشد

الهی گل یاس باشد

بیاید خانه ما

همیشه شاد باشد

اینم یه شعر جدیده که نر گس کوچولو گفته .

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


امام مهدی (عج)

مامانم می گه این روزا تولد یه امام بزرگه که همه ما دوسش داریم و منتظر ظهورش هستیم تا بیاد و بدیها رو ببره و جهان رو پر از خوبی و عدالت کنه .

خدایا ظهور آقا امام زمان (عج )را نزدیک بگردان و منو از یاران ایشان قرار بده .

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


کار دستی من و قصه ای که با اون ساختم

سلام

امسب از مامانم می خوام قصه ای رو براتون تایپ کنه که من اونو ساختم و در ضمن با خمیر بازی هم درستس کردم خوب گوس کنید ( لازم به ذکر است که تسمیه دختر و پسر و پادشاه هم از شاهکارهای ایشان است و مِـن بعد می توانید برای نامگذاری  اطرافیان با ذکر منبع از آن استفاده کنید ! ) 

یکی بود یکی نبود

توی یه جنگل بزرگ یه پادساهی بود که یه قصر خیلی بزرگ و زیبا داست یه خواهر و برادر تعریف قصر این پادساه (لکیت ) رو سنیدن و با هم تصمیم گرفتن که برا دیدن قصر به جنگل برن خلاصه دو تایی راه افتادن و تو جنگل اتفاقای زیادی براسون پیس اومد حیوونای عجیب غریب دیدن . درختایی که براسون تازگی داست و کلی چیزای جالب دیگه که تو سهر و روستا کمتر می سه اونا رو دید . نزدیک سَب بود و هوا کم کم داست تاریک می سد حیوانات درنده و وحسی  مثل ببر ، خوک , مثلا فیل ! و ... دور اون خواهر و برادر رو گرفتن و می خواستن اون دو تا رو بخورن . اسم دختره ربیت  و اسم پسره لبیت  بود ؛ ربیت و لبیت ( با کسر لام و راء ) سروع به گریه  و لرزیدن کردند ! پادساه که سوار بر اسب خود از آنجا می گذست با سنیدن صدای آن دو سریع امد و به حیوانات درنده که از تربیت سدگان خود او بودند، گفت : دور سوید آنها را راحت بگذارید و سَب انها را به قصر خود برد و از آنها پذیرایی کرد و صبح که سد آنها را به خانه سان برد و به آنها گفت عزیزانم از این به بعد هر جا که خواستید برید با مامان و باباتون برید .

 

قصه ی ما به سر رسید   کلاغه به خونس نرسید چرا ؟ چون داست خبر چینی می کرد و همه خبرا رو به همه می گفت پس حالا حالاها هم منتظر رسیدنس به خونه نباسید .

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


مهمان ما

دیروز یکی از دوستای خوب مامانی اومده بود خونه ما

من این قدر خوشحال بودم که نگو و نپرس

همش به خنده و صحبت کردن گذشت

تازه دوست خوب مامانی برام یک کادوی خوشکل آورده بود

شاید باورتون نشه

Cd magic English

از مجموعه سی دی های آموزش زبان انگلیسی برای کودکان 2-12 ساله

آره از همون دیروز دارم این کارتون های قشنگ را می بینم و لذت می برم

از دوست مامانی خیلی متشکرم

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


یه دو با یه گردی جلوش

 

      چند روز پیش با مامانم و بابام رفته بودم اراک خونه عزیز و اقا جون . یه شب که خونه خاله مریمم بودیم  با شیدا دختر خاله زلزلم -که هم سن و سال خودمه- شیطونی و صحبت می کردم شیدا به من گفت تو هنوز کوچولویی . منم ناراحت شدم و بهش گفتم : نخیرم من یه روز رفته بودم پیش خانم دکتره بعد ایشون به من گفت : دختر خوشگله برو بالای ترازو ببینم ، منم رفتم دیدم که عقربه ترازو که مثل ساعته رفت روی یه دو با یه گردی جلوش خانم دکتر به بابام گفت ماشا الله دخترتون بزرگ شده  .بعد گفتم شیدا خانم دیدی من خیلی بزرگ شدم اندازه یه دو با یه گردی جلوش ؛ خلاصه توهمین جر و بحثا بودیم که خالم با سر و صدای ما بیدار  شد و چون خیلی دیر وقت بود و اذیت شده بود و آخرای صحبت ما رو شنیده بود با عصبانیت گفت : بگیرید بخوابید هر کی می گه اندازه یه دو با یه گردی جلوش بزرگ شده  بی زحمت گردیشو بذاره پشتش !!!!!!! با گفتن این حرف خاله جون ، مامانم زد زیر خنده و خلاصه ما هم که از خدامون بود تا یه یک ساعتی دیگه با شیدا شیطونی کردیم ولی مامانم به حرف خالم خیلی خندید ما که نفهمیدیم به چی می خندیدن شما می دونید ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


من و تلویزیون

این روزها تمام وقت من به تلویزیون نگاه کردن می گذره و هر چی هم مامان و بابام می گن :

نرگس صداشو کم کن

نرگس این قدر نگاه نکن

اصلاً حرف اونها را گوش نمی کنم .

به قولی تا بوق سگ با بابام فوتبال می بینم و از اول صبح هم تمام برنامه کودک ها را دنبال می کنم تا اینکه این جوری می شه:

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


خدا  خیلی مهربونه و ما آدما رو تو همه سختیها کمک می کنه و چون ما عادت کردیم به این لطف و مهربونی قدر اونو کمتر می دونیم دیروز برا خونواده ما  خیلی اتفاق بدی افتاد وحشت اون اتفاق مثل سقوط از یک پرتگاه بود من که خیلی ترسیده بودم ولی چیزی نمی گفتم مامان و بابام هم چیزی نمی گفتن و از کسی کمک نمی خواستند می دونم چرا ؟ چون به خدا اعتماد داشتند و بالاخره با لطف خدای مهربون تو زمین و آسمان دست پنهان الهی ما رو از یک حادثه بزرگ رهانید با کدامین دست و زبان می تونم شکر گزار تنها این نعمتش تا پایان عمرم باشم ؟!

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


دکتر

دکتر

دکتر چه مهربونه

درد منو می دونه

با سوخی و با خنده

زخم منو می بنده

می گه مریض کوچولو

کو چولو و موچولو

برو بخواب تو خونه

دوای تو همینه

تا که بسی سلامت

خوسحال و ساد و راحت

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


سلام

دوستای خوبم من از روز سه شنبه تا دیروز مسافرت بودم خیلی خوش گذشت ولی دیروز موقع برگشت گرما زده شدم و شب تا صبح نخوابیدم و ببخشید استفراغ کردم . حالا می دونم که سلامتی چه نعمت خوبیه الان بهتر از دیروزم ولی کاملا خوب نشدم . همیشه سلامت باشید .دوستون دارم

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


مو شانه آیینه

قسمتی از موی خود را می گذارم لای شانه

بعد آنها را به دقت می شمارم دانه دانه

کنجکاوم تا بدانم چند مو دارد سر من

 

 

 

هیچکس آگاه از این راز نیست حتی مادر من

مو شمردن کار سختیست امتحان کن تا بدانی

پای یک آیینه باید پنج شش ساعت بمانی

من خودم یک شب رسیدم تا هزار و نهصد و بیست

لا اقل فهمیدم این را موی من کمتر از این نیست

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


زبون شیرین کودکی من

قول بده وقتی حرف می زنم نخندی البته بعضی از این کلمه ها از یکی دو سالگیم یاد مامان و بابام مونده الان قسنگ تر حرف می زنم !

یه رو ز من یه ما رگولک دیدم ( مارمولک )

یک دو سه چهار پنج سیس ( شش )

بابا این کل ترن کجاست برنامه کودک تموم شد ( کنترل)

لاک پستا چقدر عمر می کنند ؟( لاک پشت )

یکی موسم رو بده ( میکی موس )

عجب سلواریه این (شلوار )

من می خوام با فسینه صفایی به کره ماه برم ( سفینه فضایی )

 موهام چقدر به هم ریخته است یه غرس بکشم به موهام (برس )

 اسپر دین ( مستر بین ) یکی از سی دی های مورد علاقه منه .

مامان ضربر مثله ( ضرب المثله ) چی بود ؟

این مهدی همش گر گر می زنه (غر غر)

مامان امروز مهسا تو مهد کودک استشهاد کرد (استفراغ )

برنامه ما امروز تو مهد کودک تقریب کرده بود اول میوه خوردیم بعد بیسکویت هامون رو !( تغییر )

بعضی مقاقع دلم که مهسا میاد مهد کودک .......( مواقع )

بور قابه ها دو زیست هستند . ( قور باغه ها )

مامان کوبیده رو با بشکوب کوبیدم (گوشکوب )

مهسا چرا منو موچولک می کنی .( بشکون )این کلمه در قاموس کدام بنی بشر بوده بیلمیرم .

من فازل رو خیلی دوست دارم .( پازل )

من می دونم برق الکتروسی داره . ( الکتروسیته )

بابا جونم با لخبندش جان آورد(لبخندش ) 

خاله این اقای موهاس ساخ ساخیه ( شاخ شاخیه )

یک دو سه چهار پنج سیس هفت هشت نه ده چهارده پونزده هفتاد هشتاد نود صد

مامان چقدر آب مصرف می کنی ؟یه کم ظرفجویی کن (صرفجویی )

مامانی غذای شما خیلی خوشمزه تر ازاستورانه !(رستورانه )

این شیدا خیلی استاق شده ها !(گستاخ )

ادکلنگ :ادکلن

تفاصد :تصادف

ه اولا : هیولا

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


وای وای وای

سلام دوستان خوبم

امروز می خوام شعری رو بنویسم برا بچه هایی که حموم نمی رن امیدوارم بعد از خوندن شعرم تو حموم باشی و حسابی خودت رو بشوری و دیگه برا رفتن به حموم غر و لند و سر و صدا راه نندازی :

زباله آی زباله

 

دستاش مثل زغاله

 

چند ساله هفته هفته

 

حسن حموم نرفته

 

شونه نکرده تنبل

 

موهاش شده یه جنگل

 

کثیف و بد بو شده

 

شبیه لولو شده

 

( وای وای وای وای وای )

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


سلام دوستان خوبم

چای همه شما خالی و لباتون پر از لبخند و دهانتان پر از شیرینی و شکلات  . ما امسال روز ششم عید به گرگان خونه مادر و بابا حاجیم رفتیم . چای شما خالی  دیدن جنگلهای زیبای این استان ـ کبود وال  . النگ دره - محمد اباد - شیر اباد - قرق  و بنادر ترکمن و گز و گنبد کاووس ( قابوس بن وشمگیر )مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود ما به این اماکن سر زدیم و چای شما رو خالی کردیم . یه عکس هم براتون از شمال می ذارم منتظر باشید

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط مامانی| لينک ثابت |


عمو نوروز

1387 بار تو دوست خوبم رو می بوسم و می گم عیدت مبارک

 عمونوروز چه ماهی

این روزا تو راهی

همسفرت بلبله

توی دستات سنبله

هر جا قدم می ذاری

شور و نشاط میاری

نقل و نبات میاری

شور و نشاط میاری

با نفس گرم تو زندگی زیبا می شه

تو خونه های مردم

هلهله بر پا می شه

نقل و نبات میاری

شور و نشاط میاری

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


جشن تولد

سلام

روز تولد تو میلاد عشق پاک است

برای شکر این روز پیشانیم به خاک است .

(دوشنبه 5/۱2/1381ساعت10/۱0 دقیقه صبح)

امشب تولدمه و کادوهای خوب خوب گرفتم و جشن مختصری  تو خونه گرفتیم ، جشن بزرگ و بیاد ماندنی رو قراره فردا تو مهد کودکم بگیرم با دوستای خوبم مهسا ، مهشاد ، محمد رضا ، ریحانه ؛ مهدی ، حسام ، ستایش و ... از همه مهمتر مربی عزیز و مهربونم خانم دلفان که به خاطر نگهداری و مواظبت از من زحمت می کشه و من ایشون رو خیلی دوست دارم و دستای مهربونش رو  بوسه می زنم .

 این عکس رو هم از جشن مختصری که با بابا و مامانم گرفتیم به شما تقدیم می کنم . البته چون قصد داریم جشن رو تو مهد کودک بر گزار کنیم دیگه خیلی تو خونه کارهای خوسگل نکردیم

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


ماه لاغر ماه چاق

نی نی تو پولی وقتی که

شب ها می خواد بخوبه

دلش می خواد همیشه

مهتاب براش بتابه

می بینه آسمونو

از شیشه پنجره

فکر می کنه چرا ماه

بعضی شبها لاغره

امشب داره می بینه که ماه بزرگ و چاقه

می گه چه ماه خوبی

چراغ خواب اتاقه

ستاره ها رو خورده

قوی و پر زور شده

اتاق خوابم امشب

روشن و پر نور شده

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


باران

 

سلام دوستای خوبم

چند وقته حوصلم نمی گرفت بیام اینجا ؛ آخه یه کارای خیلی مهمی داشتم . عیبی نداره الان یکی از شعرای خوبم رو که اسم خودم توشه براتون می خونم که تلافی این چند روز نیومدنم بشه .

 

دانه دانه ریخت باران            روی بام و روی ایوان

 

روی حوض خانه ما             ریخت باران شاد و خندان

 

با سرود نرم بارون               نارون از خواب پا شد

 

چشم خواب الود نرگس            با نسیم صبح وا شد

 

آب حوض خانه ما                  از یخ نازک رها شد

 

کاشی فیروزه رنگش               جایگاه مرغها شد

 

باز شد گنجشک زیبا              بر درخت خانه مهمان

پر زد این سو وآن سو             جیک و جیک آمد بهاران

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


تاسوعا و عاشورا

سلام

روزای تاسوعا و عاشورا منم با مامانم می رفتم حسینیه و عزا داری می کردیم البته یکی دو ساعت اونم از ساعت ۵/۹ تا ۱۱ شب . من اونجا دوستای خوبی پیدا کردم و همراشون عزا داری می کردم . من تو واقعه عاشورا دلم برا حضرت رقیه و علی اصغر (ع ) بیشتر از همه می سوزه آخه اون طفلکی ها که بچه بودن . تو این دو روز حامد و سعید که از بستگان مامانم هستن خونمون بودن . راستی بچه ها تاسوعا یعنی نهم . روز نهم ماه محرم و عاشورا یعنی دهم . روز دهم محرم . اینو مامانم بهم گفته .دوستون دارم

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


   

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


با کمک دوست خوبم جوجو پر طلا بالاخره من تونستم خودمو به شما نشون بدم .

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


برف

سلام

من و بابا و مامانم از جمعه رفته بودیم اراک . اونجا برف می بارید و درختان سر به فلک کشیده حیاط زیبای آقا جون پر از برف بود این هوا و برف  حس بسیار تازه و دوست داشتنی به من می داد مامان از خاطرات قدیم خودش می گفت و از اون روزایی که برف تا زانوها می آمده و با وجود برف فراوان اونا به مدرسه می رفتن . مامان از آدم برفی ها و تونل های برفی که با خاله هام درست می کرده خیلی گفت و من دلم می خواست به اون زمانهای دور و بی ریا سفر کنم  و مشام جان رو از عطر با هم بودنها در زیر کرسی صداقت با کشمش و گردو و ...عزیز پر سازم . آیا اینها رویاست که مامان به نرمی می سراید یا اواز خنیاگری است در کوچه پس کوچه های گم شده کودکی ؟

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |


اصولگی (اصول دین ) پنج بود

دانستنش گنج بود

اول یکی باشد خدا

که عالمی کرده بپا

دوم باشد عدل خدا

سوم باشد نبوت

پیشوای خوب امت  

چهارم باشد امامت

پنجم معال ( معاد ) باشد

روز حساب باشد

هرکی که خوبی کرده

خوشحال و شاد باشد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ